..::"خدا حافظ بهانه ی عشق"::..
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را اينگونه به خاك ره ميفكن ما را ما، در تو به چشم دوستي مي بينيم اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
آخرین کلام...
*********************
*****خدایا صدامو که میشنوی...
منم خوشکل عاشق...
همون که از عشق می گفت و می نوشت ...همون که در عاشقی خسته نمی شد.
اما حالا از دست این زمونه بریدم.از دو رنگی ها خسته شدم...این همه دو رنگی دور وبرم ...
خیلی خسته شدم .خدایا منو ببر از اینجا .از اینجا خسته شدم.
*****
*****
این آخرین پست من(خوشکل عاشق) در این وبلاگه.حرفهای نا گفته ی زیادی دارم.
اما ...دیگه نمی خوام با این اسم و اینجا بنویسم.
این بلاگ رو با غزلناز ساختم و روزی هم که ساختیم با هم یه قراری گذاشتیم .اما اون ...
*****
*************************************************
از اینجا از داداش محسن عزیزم و داداش کیوان گلم و آبجی غزل از ایتالیا که خیلی کمکم کردن تااز اون حال و هوا بیرون بیام تشکر می کنم . و همچنین بقیه دوستانی که بهم سر میزدن.
**************
در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد.
آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه طوفانیم را حس نکرد.
آنکه سامان غزلهایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد.
***** با توام ...آره تو غزلناز ... *****
فاصله عشق و نفرت يک لحظه است.
از ما که گذشت اما تو هيچ وقت اينقدر عاشق نشوکه انقد نفرين کني.
خوب يادم موند
هيچوقت عاشق نميشم.
همه چيز رو يک بار تجربه کردن لذت بخش است .
تولد "بزرگ شدن" نوجواني" عاشق شدن" مرگ و...
و من هم براين استدلال زندگي مي کنم.
حرف من برگشتن نيست بلکه سخني از سکوتم است که سالها نخواهد شکست.
و دستهايي که دگر برايت عاشقانه نخواهد نوشت.
نه تشنه هستي نه سيراب .
و اين بود سوالي که هرگز جوابي برايش نيافت.
ساده بودم من نمي دانستم ساده بودن سخت است .
و
هرکس را نبايد ساده پنداشت.
دل بريدن... رفتن و شايد هم به سفر تن دادن اين باشد
سادگي !!!
من سردي را حس مي کردم در تمام لحظات که با تو بودم.
و تو روزي امانت دار دلم بودي
و
شايد خيانت در امانت قابل توجيه نباشد.
و اینکه
در اوج سختي با يادت آرام ميشدم.
یادت باشه که...
راهمو کج کردی عزیز...
عشقمو رد کردی عزیز...
خودت ندونستی چه کردی...
تو با ما بد کردی عزیز...
مارو باش که فکر میکردیم میشه عاشق بود و موند
ماروباش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند
ماروباش یه عمریه از عاشقی دم میزنیم
عمریه چونه زیاد و از کم میزنیم
مارو باش.............
چی فکر میکردیم و چی شد.............
چی فکر میکردیم و چی شد.............
چی میشد اگه دروغ تو لحظه ما جا نداشت
چی میشد اگه دورنگی هم دیگه معنی نداشت
کاش میشد واسه هوس رفاقتا رو نفروخت
کاش میشد صداقتو روتنه هر آینه دوخت
چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم
واسه راهه هم دیگه خواسته نا خواسته سد میشیم
جای مرحم واسه زخمه عاشقا نمک میشیم
هر کی با ما صادقه باهاش پر از کلک میشیم
دلخوشه هرکی شدیم تو زرد از آب دراومدش
وقتی دلتنگی بیاد هیچکی نمیاد به دادش
ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر میشه
حرفای خوب واسه ما زخم زبونو تیر میشه
شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه
کی سر کاره، کی نیست؟؟ اصلا دنیا دسته کیه؟؟
ما به هر حال میپریم بی چشم دل..بی پروبال
ما به مشکی دلخوشیم دورنگی ها رو بیخیال
مارو باش که فکر میکردیم میشه عاشق بود و موند
ماروباش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند
در راه باریکی که زان میگذشتم تاریکی بی دانشی فریاد میکرد ایمان به عشق شب چراغ راه من بود شمشیر در دست اهرمن بود. تنها سلاح من در این میدان قول یار با وفا بود شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت.
خدا حافظ

