سلام:
*خوشکل عاشق:: از همه دوستانی که این پست رو می خونن می خوام که کمکم کنند . آخه این روزا خیلی آشفته و پریشونم.*
نمی دونم که چرا این روزها دلم گرفته است. از این دنیایی که عشق و احساس توش ارزشی نداره خسته شدم.
راستش دیگه کلمه دوست داشتن برام یه واژه غریبی شده ...حتی نمی دونم که باید باورش کنم یا نه.داستان عشق من هم مثل همه.با یک نگاه
و سلام شروع شد و با یک بهانه جون گرفت و کلی خاطره شکل گرفت.
----------------------
"بهانه............
کنار آ شنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند بخاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم........"
--------------------------
و این شعر آغاز یک زندگی شیرین برای من و غزلناز شد. این شعر رو همیشه زیر لب می خونم.به یاد اون روز ها
گر چه فکر میکنم که دیگه این شعر رو فراموش کردی.غزلناز
این وبلاگ رو من و غزل با هم ساختیم تا برای هم از احساسمون برای هم و از دلتنگیمون برای هم بنویسیم.
اما حالا که دیگه غزل از من یادی نمیکنه و امیدی به این دل تنگم نمیده چطور میتونم بنویسم...
غزلناز روزی بود که میگفتی:
من زنده ام به یادت... ای مهربون عاشق...
اما حالا چی شده؟ که دیگه سراغی از من نمی گیری .مگه نمی دونی که دلتنگت هستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
******یادته این شعر را برای من نوشتی و می خواستی که همیشه کنارت باشم حالا من واسه تو مینویسم *******
چشمانم را نخواهم بست
دستانت را رها نخواهم کرد...
می خواهم بمانی
می خواهم برای همیشه در کنارم بمانی
برای همیشه...
چشمانم را نخواهم بست
می ترسم وقتی بیدار میشوم رفته باشی
دستانت را رها نخواهم کرد
میترسم دیگر گرمی دستانت را لمس نکنم...
تو... در من می تپی
و من آغاز می شوم
با من راه می روی
وبرگهای زرد از من فرو می ریزد
در من قدم می زنی
وهزار جوانه از من می روید
با من سخن می گویی
وحرفهای تو... فقط شعر می شود
رویای سبز منی می خواهم بمانی برای همیشه...
و من فقط و فقط خوشکل تو باشم برای همیشه

"....کاشکی کسی پیدا میشد و صدای این قلب خسته مو می شنید....."
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم ،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی برلب آن جوی نشستیم. تو ،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی:
- « از این حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب ، آیینه عشق گذران است ،
تو که امروز نکاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم :« حذر از عشق ! ندانم
سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم......»
باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتمو گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم»
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه به عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نه رمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما به چه حالی! من از آن کوچه گذشتم!
به یاد همه شبهایی که با آمدنت عشق![]()
را در کنار کلبه کوچکم حس کردم![]()


