***********************************************
یه روزی می رسه که تو هم تنها بشی...
بازم که داری دنبال بهونه می گردی .هر وقت که بهونه میاری....
"من تحمل یک بار دیگه رو ندارم . بهت هم گفتم ممکنه چه اتفاقی بیفته"
این هم واسه تو ..غزلناز... یادت باشه عاشقی راستی می خواد

************************************************
هنوز صدای تیشه اش می آید.... آهای فرهاد.... فرهاد کوه کن.... لحظه ای درنگ کن.....
آهای ای خود را از یاد برده ..... گوش کن .... منم.... شاگرد مکتبت.... از پس تاریخ با هق هق
گریه ام به امید آنکه کسی حرفم را بفهمد تو را می خوانم....
رها کن تا بگویمت از اینکه چه غربتی دامانم را گرفته و چه چنگی آوای خموشی ام را می
نوازد. این چه رسمی است پدر.... آنگاه که زبان گشودم به جای واژه امن پدر، عشق را به من
آموختی و آنگاه که رفتی جنون شیدایی را به ارث گذاشتی .... پدر ..این سنتت کمرم را خم کرده
و تابم را بی تاب ....
شب راوی داستانها ی دلدادگیت ، اشکهای بی کسی ام را با جنون تو از گونه هایم پاک می کند .
ماه حریراز رخ که می کشد، دستان لرزانم را می گیرد و یک مشت از خاک بیستون را در دستم
می ریزد و می گوید: تو نشان از پدر داری و وارث جنون عشقی. خاک را در مشت می فشارم
و دلم صبور می شود. بلند می شوم وروی پاهایم راست می ایستم. ولی دیگر نه گردی از
بیستون مانده و نه رویی از ماه که به استواریم خواند. زهره را که همیشه تابان کنار ماه می بینم
به یاد صدای کودکی غریب می افتم که درختان پشت حیاط سادگی اش را فرا می خواند و تک
تکشان را شاهد و گواه می گرفت برای دل کم سن و سالش.....
کاش پدرآنگاه که از پس پرده تنها صدای شیرین عشق ، بی هیچ دانستنی ، جانت را مست میکرد
این خوننامه را سر مشق مکتبت نمی کردی.....
بگو پدر.....
شاید بزرگترین اشتباه عشق ...........
خود فراموشی عاشق است
کاش ابلیس عشق دلم را سجاده نشین سلامت یار نمی کرد تا می توانستم اندکی نفرین کنم بر هر
آن نیشتری که جان از رگم راند.
آه فرهاد ..... تنها خبری دروغ ، یک دنیا کفایت داشت تا بتوانی بدرود گویی؟؟!!!
ولی استاد بعد از رفتنت ، شیرین نمرد. بلکه شیرینی با تو رفت،آنچه که خاطر بی مثال شیرین
را آشفت ، تنها زخم زبانی بود که خسرو گفت. چه شیرینها بر مزار خسروان جان سپردند و چه
فرهادها که غریب رفتند. بیا ، بیا شیرینها را بر خسروان ببخشیم . بیا کام شیرین را به خسرو ،
شیرین کنیم که از شیرین ، تنها تلخی سوختن بر کامت ماند.
آهای فرهاد کمی آرام گیر ، کمی آهسته تر، آنچه برایش جان میکنی؛ ارادت تو؛ تنها هوس
شیرین برا ی از یاد بردن یک مشاجره با خسرواست. آه پدر من و تو نماز عشق را به کدامین
قبله دل خواندیم که هیچ غسل و طهارتی گواه معصومیتمان نشد و رسوایی طریقت زندگیمان
گشت .... سفره خانه... بی خبری..... بی محلی.... بی حسی و لمس..... غمی که قلبم را سکته
داد. ولی تو باز با چه شور نقش یاد میزنی و من رقص مرگ...
هیچوقت از یاد نمی برم آن زمان را که به پاس سر سپردگی ام تاج خار بر سرم گذاشتند و
عاشقم نامیدند ..... چه خون گرمی....
سامانان این دیار همه بی سامانند و در کنج خانه بی سقفشان ، درست در زیر فرش آگاهی و
دانایی، بغچه های تؤهم دارند که بی طرح و نقش اند از سیاست و تنها یک تار دلدادگی و یک
پود سادگی ، که تنها به ارزش یک حلقه اند از چرتکه محبوبیت این شه زاده ها
میبینی...عشق عجب کیمیا گریست....
تهمت غرور داغ مهری است که یار در هر دیدار بر پیشانی ام نشان میکند
...آه پدر نمی دانی ...نمی دانی که آتش تمنای بوی لباسش وجودم را که سوزاند ولی ادعای
، مدعی دانستن من ، بی ادعایی ام را لگد مال کرد. مرا در مقابل من شکست .... من مرده ام و
از مرده نفس گرم نمی آید . آنگاه که معرفت آنان که دل را به یغما می برند دودی است بر چشمم
که بی اختیار اشک را همسفر دل شکستگی ام می کند خدا را شاکرم که از جنس بشر نیست و
چه اندوهناک است زمانیکه دردل های ساده ام دست آویزی است برای زخم زبانهای نا خواسته
های ریش سفیدانی ، که نمی دانم نگاه نگرانشان را باور کنم یا شو خی هایشان . کاش من هم
کمی اندرز می خواندم و کتاب می گفتم.
در زمانه ما که شاعرانش می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد ؛ عاشقان سینه چاک شعر
می سرایند ؛ خامیشان را در زرورق نگاهی جدید می پیچند با بی معرفتی شعر دود می کنند که
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد... در حالیکه تنهایی ، دیدشان را تار کرده و خود
خواهی نهفته در زیبایی یار ، مردمکشان را گشاد . ملودی " فدای سرت " به جرم عدم شور
هوس مست کرده ، بی حال خطاب می شود .
از اینها که نگذشته ، افتاده ایم.
وای .... وای از طبیبان بی شفا .... وای ازحکیمان علوم بی دلی ....آنگاه که نسخه درمانم را
سکس پیچیدند و گفتند این شیدایی از سر سرکوب است و توحریص یک بوسه و
آغوشی ...آه ...آه آه از این عاقلان ...
آهای تقدیر ...احسنت بر تو..... باز هم سنتت اجرا شد ؛ مهر از صدای پر مهری بریده شد....
همچون همیشه بی آنکه قبل از راندنم جرمم را بگویند ؛ سؤال نپرسیده اعدامم می کنند .
باز هم معرفت آنانی که لا اقل به رویم نمی آورند. هی فلانی !!!! مهر از صدایت که رفت پس
شمع سیاهم را به یادگار رفتنم روشن کن.
پدر ، چرا نگفتی ، تا خود تجربه نکنم ، چرخ زمانه همیشه به کام خسروان چرخیده و می
چرخد . بیا.... بیا .. گویی من و تو مسافریم.. نه مسافر وادی عشق و دلدادگی بلکه عشق آن
عطشی است که بیادم می آورد هر دم که مسافریم. گرچه دلم تمنا وفا دارد که سر به بیابان گذارد
ولی من مسافرم و مسافررفتنی است ..... بیا ، تیشه بگذار و دل بردار..... شیدایی خاک کن و
معصومیت بردار....
ای راهبر بی راه من.... با تو سخن می گویم ،آ ن هنگام که در میخانه را بستند ، ساقیانش همه
مُردند. بیا یک جام شوکران بنوش که اینجا ، جایی برای من و تو نیست . نگاهم که از شهد
شوکران ، خمار مرگ می شود، گوشهایم تیز می شوند... ....انگار دیگر صدای تیشه
نمی آید .... از مرده نفس گرم نمی آید