تبليغاتX
..."بهانه ی عشق"...

..."بهانه ی عشق"...

محال است این که بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش ،بلرزانی، برنجانی محال است

سلام...

     غزلناز این رو گوش کن..؟!؟!==>یه کمی منو دوسم داشته باش

                             راستی ...سال نوت مبارک...

                 غزلناز اون نامه...من منتظر جوابش هستم...منتظرم.

                   --------------------------------------------------

                  نمی دونم چرا کبوتر های قلبمون همدیگه رو گم کردن...

                   کاش تو این سال جدید گمشده هاشون رو پیدا کنند.

             --------------------------------------------------------------

چگونه شیشه باشم وقتی همه نگاه ها از سنگ است.

---------------------------

همیشه دنبال دوستی باش که آنقدر دلش بزرگ باشد تا برای جای شدن

در دلش نخواهی خودت را کوچک کنی.

--------------------------

یک قمار باز پیر همیشه برنده است.

سعی کنید با ورقهای بد هم خوب نتیجه بگیرید و هنر استفاده از برگهای بد زندگی باشید نه اینکه منتظر برگهای خوب بمانید.

        -----------    این آخرین پست تو این ساله...تا سال جدید -----------

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 15:2  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

..::برای کسی که هنوز دوستش دارم::..

***********************************************

یه روزی  می رسه که تو هم تنها بشی...

بازم که داری دنبال بهونه می گردی .هر وقت که بهونه میاری....

"من تحمل یک بار دیگه رو ندارم . بهت هم گفتم ممکنه چه اتفاقی بیفته"

 این هم واسه تو ..غزلناز... یادت باشه عاشقی راستی می خواد

************************************************

 

هنوز صدای تیشه اش می آید.... آهای فرهاد.... فرهاد کوه کن.... لحظه ای درنگ کن.....

 

آهای ای خود را از یاد برده ..... گوش کن .... منم.... شاگرد مکتبت.... از پس تاریخ با هق هق

 

  گریه ام به امید آنکه کسی حرفم را بفهمد تو را می خوانم....

 

رها کن تا بگویمت از اینکه چه غربتی دامانم را گرفته و چه چنگی آوای خموشی ام را می

 

نوازد. این چه رسمی است پدر.... آنگاه که زبان گشودم به جای واژه امن پدر، عشق را به من

 

آموختی و آنگاه که رفتی جنون شیدایی را به ارث گذاشتی .... پدر ..این سنتت کمرم را خم کرده

 

و تابم را بی تاب ....     

 

 شب راوی داستانها ی دلدادگیت ، اشکهای بی کسی ام را با جنون تو از گونه هایم پاک می کند .

 

ماه حریراز رخ که می کشد، دستان لرزانم را می گیرد و یک مشت از خاک بیستون را در دستم

 

می ریزد و می گوید: تو نشان از پدر داری و وارث جنون عشقی. خاک را در مشت می فشارم

 

و دلم صبور می شود. بلند می شوم وروی پاهایم راست می ایستم. ولی دیگر نه گردی از

 

بیستون مانده و نه رویی از ماه که به استواریم خواند. زهره را که همیشه تابان کنار ماه  می بینم

 

به یاد صدای کودکی غریب می افتم که درختان پشت حیاط سادگی اش را فرا می خواند و تک

 

تکشان را شاهد و گواه می گرفت برای دل کم سن و سالش.....

 

کاش پدرآنگاه که از پس پرده تنها صدای شیرین عشق ، بی هیچ دانستنی ، جانت را مست میکرد

 

این خوننامه را سر مشق مکتبت نمی کردی.....

 

بگو پدر.....                                                                                   

                 شاید بزرگترین اشتباه عشق ...........                                 

                                                               خود فراموشی عاشق است   

 

 کاش ابلیس عشق دلم را سجاده نشین سلامت یار نمی کرد تا می توانستم اندکی نفرین کنم بر هر

 

آن نیشتری که جان از رگم راند.

 

آه فرهاد ..... تنها خبری دروغ ، یک دنیا کفایت داشت تا بتوانی بدرود گویی؟؟!!!

 

 ولی استاد بعد از رفتنت ، شیرین نمرد. بلکه شیرینی با تو رفت،آنچه که خاطر بی مثال شیرین

 

را آشفت ، تنها زخم زبانی بود که خسرو گفت. چه شیرینها بر مزار خسروان جان سپردند و چه

 

فرهادها که غریب رفتند. بیا ، بیا شیرینها را بر خسروان ببخشیم . بیا کام شیرین را به خسرو ،

 

شیرین کنیم که از شیرین ، تنها تلخی سوختن بر کامت ماند.

 

آهای فرهاد کمی آرام گیر ، کمی آهسته تر، آنچه برایش جان میکنی؛ ارادت تو؛ تنها هوس

 

شیرین برا ی از یاد بردن یک مشاجره با خسرواست. آه پدر من و تو نماز عشق را به کدامین

 

قبله دل خواندیم که هیچ غسل و طهارتی گواه معصومیتمان نشد و رسوایی طریقت زندگیمان

 

گشت .... سفره خانه...  بی خبری..... بی محلی.... بی حسی و لمس..... غمی که قلبم را سکته

 

داد. ولی تو باز با چه شور نقش یاد میزنی و من رقص مرگ...

 

هیچوقت از یاد نمی برم آن زمان را که به پاس سر سپردگی ام تاج خار بر سرم گذاشتند و

 

عاشقم نامیدند ..... چه خون گرمی....

 

 سامانان این دیار همه بی سامانند و در کنج خانه بی سقفشان ، درست در زیر فرش آگاهی و

 

دانایی، بغچه های تؤهم دارند که بی طرح و نقش اند از سیاست و تنها یک تار دلدادگی و یک

 

پود سادگی ، که تنها به ارزش یک حلقه اند از چرتکه محبوبیت این شه زاده ها

 

میبینی...عشق عجب کیمیا گریست....

 

تهمت غرور داغ مهری است که یار در هر دیدار بر پیشانی ام نشان میکند

...آه پدر نمی دانی ...نمی دانی که آتش تمنای بوی لباسش وجودم را که سوزاند ولی ادعای

 

، مدعی دانستن من ، بی ادعایی ام را لگد مال کرد. مرا در مقابل من شکست .... من مرده ام و

 

از مرده نفس گرم نمی آید . آنگاه که معرفت آنان که دل را به یغما می برند دودی است بر چشمم

 

که بی اختیار اشک را همسفر دل شکستگی ام می کند خدا را شاکرم که از جنس بشر نیست و

 

چه اندوهناک است زمانیکه دردل های ساده ام دست آویزی است برای زخم زبانهای نا خواسته

 

های ریش سفیدانی ،  که نمی دانم نگاه نگرانشان را باور کنم یا شو خی هایشان . کاش من هم 

 

کمی اندرز می خواندم و کتاب می گفتم.

 

 

در زمانه ما که شاعرانش می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد ؛  عاشقان سینه چاک شعر

 

می سرایند ؛ خامیشان را در زرورق نگاهی جدید می پیچند با بی معرفتی شعر دود می کنند که

 

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد... در حالیکه تنهایی ، دیدشان را تار کرده و خود

 

خواهی نهفته در زیبایی یار ، مردمکشان را گشاد . ملودی " فدای سرت " به جرم عدم شور

 

هوس مست کرده ، بی حال خطاب می شود .

 

از اینها که نگذشته  ، افتاده ایم.

 

وای .... وای از طبیبان  بی شفا .... وای ازحکیمان علوم بی دلی ....آنگاه که نسخه درمانم را

 

سکس پیچیدند و گفتند این شیدایی از سر سرکوب است و توحریص یک بوسه و

 

آغوشی ...آه ...آه آه از این عاقلان ...

 

 

آهای تقدیر ...احسنت بر تو..... باز هم سنتت اجرا شد ؛ مهر از صدای پر مهری بریده شد....

 

همچون همیشه بی آنکه قبل از راندنم جرمم را بگویند ؛ سؤال  نپرسیده اعدامم می کنند .

 

باز هم معرفت آنانی که لا اقل به رویم نمی آورند. هی فلانی !!!! مهر از صدایت که رفت پس

 

شمع سیاهم را به یادگار رفتنم روشن کن.

 

پدر ، چرا نگفتی ، تا خود تجربه نکنم ، چرخ زمانه همیشه به کام خسروان چرخیده و می 

 

چرخد . بیا.... بیا .. گویی من و تو مسافریم.. نه مسافر وادی عشق و دلدادگی بلکه عشق آن

 

عطشی است که بیادم می آورد هر دم که مسافریم. گرچه دلم تمنا وفا دارد که سر به بیابان گذارد

 

ولی من مسافرم و مسافررفتنی است ..... بیا ، تیشه بگذار و دل بردار..... شیدایی خاک کن و

 

معصومیت بردار....

 

ای راهبر بی راه من.... با تو سخن می گویم ،آ ن هنگام که در میخانه را بستند ، ساقیانش همه

 

مُردند. بیا یک جام شوکران بنوش که اینجا ، جایی برای من و تو نیست . نگاهم که از شهد

 

شوکران ، خمار مرگ می شود،  گوشهایم تیز می شوند... ....انگار دیگر صدای تیشه

 

نمی آید .... از مرده نفس گرم نمی آید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 11:59  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

آواز سکوت را از دور میشنوم ...

دوست دارم من نیز آن را بی صدا از ته قلبم فریاد زنم.

نمی دانم شاید وقت آن رسیده که سکوت را برای دل خویش بنگارم ...!

خودکاری گوشه میز ملتمسانه نگاهم میکند. شاید یک سال دوری برایش کافی باشد و من باید به جای

فشردن دکمه های بی جان این صفحه بی رحم قلم را میان انگشتانم نوازش کنم ، برقصش در آورم و

حس ها را برای دفتر تنهایی خود به کلام مبدل سازم....

نمی دانم ! .................................................................................................................... 

هیچ نمیدانم و چقدر این عجز من رشدش سریع و بی حد است....

چشمهایم با نقاب سکوت  سعی در پنهان شدن از دید های پر قضاوت را داشت  که قطرهای اشک

بی هیچ ملاحظه ای نقاب ام را شست و ...

              

آه چه چشمه زلالیست این سیلاب  .  میجوشد و میجوشاند . میخروشد و میخروشاند.

مسیرش را که دنبال کردم دیدم مرا به سوی تنها تر شدن جاری ساخته و چه احساس نابی ایست لمس

دستهای تنهای خود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 11:43  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت...

                                    در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار...

--------------------خدایا تنهاش نزار-----------------------

کاش خودت بودی می دیدی
کــه چــقدر بـی تــو غــریـبم
ایـنــجا هــر کــس با نــقـابی
مــیده هــر لــحـظه فـریـبـم

ایـنـجا مـن تنها ترینم
مونسم سنگ صبوره
توی تنهایی نشستن
کـار ایـن کـوه غـروره

بی تو دل گم میشه تو شب
بـی تـو دل خـیـلـی غـریـبـه
حـتی تـو بـهشـت که باشه
حـسـرتـش خـوردن سـیبـه

کاش خودت خط می کشیدی
رو غـمـهـای ســرنــوشـــتــم
مـی دیـدی اسـمـتـو بـا اشـک
روی گــونــه هــام نـوشـ
ـتـــم

کاش خودت بودی به جای
عکـس این قاب شکسـتـه
عکسی که اشک چشامو
روی ایــن گــونه ها بســته

کاش در ظهور تاریکی می شد لحظه ای به یاد خورشید طلوع کرد و به تن ترک بسته ی امید ...نوید دیدن ستاره را داد.

           **********************************

هر روز صبح ...که دیدنت را تنفس می کنم ...می گویم کاش بودنت را در لابه لای عبور شقایق ها گم نمی کردم...

جایی که هنوز خالی تر از دیروز در دستانم مانده ...عطر نفسی که امروز از یادم رفته ...شاید ...شاید می شد باز هم ترنم نگا هت را می دیدم اگر در من احساس بودن می کردی...  


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 9:43  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

غزلناز این روز ها رو یادت میاد
یک سال گذشت...یک سال...

عشق من و تو مثل چهار فصل سال هم بهار داشت هم تابستان و هم ...

در پایان هر سال امید بهاری دیگر است اما  برای عشق من هم ...

-------------------

نه به انتظار یاری              نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزدو بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 15:31  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

سلام غزلناز...منظورت چیه ؟

××××××××××××××××××
پاییز
هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
وقتی از نرده بان باد بالا میرود
برگها چه زود به گریه می افتند
×××××××××××××××××
ساز شکسته تن تشنه هم خوش آهنگتره به هیچ گفتنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:40  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

اگه رفتی و نموندی

بخونم برای تو باز

سر بدم سرود پرواز

اگه خندیدی و گفتی

دیگه دیره واسه پرواز

اگه دیدی و شنیدی

که داره

میمیره

یک ساز

اگه رفتی و نموندی

که برات

بمیره

دل باز

 اگه دستت رو گذاشتی

توی دست یه غریبه

اگرم چشمام و دیدی

که داره سیاهی میره

می دونم دلت می گیره

میدونم صدات میمیره

میدونم که اشک چشمات

نمیشه آروم بگیره

اما بدون

که من دوست دارم...همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:34  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

" یک احساس"

به دل گفتم

مخور غصه

پناهی هست

دل صافی

چو آبی

ارغوانی هست

دلک بر گشت و رو گرداند

دل سردم

همی درماند

چه می شد گرد

چه باید کرد؟

دلک خوب می دانست

نباید کرد

تو گویی

روز یا شب بود؟!

نگو بی شک نمی دانی!

چرا که خواب باور بود

زمان کاش آخر بود

در آن شبها

امید دل

به صبحی بود

به راهی پر از آوازه

که پایانش

                       چو آغازی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:32  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

کجايی تا ببينی که من برای خريدن پاره ای از روياهای زلال توخوابهای شيرين

   شبانه ام را فروخته ام.

  کجايی تا ببينی در مرگ آرزوهايمان چندين بار جامه سياه بر تن ترانه ها کرده ام

  و مجلس ترحيم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور توچقدر آينه شکستم

  تا حضور تلخ ثانيه ها تکثير نشوند.

   چشمهايم را دلداری ميدادم ميگفتم باران که دليل نميخواهد امروز يا فردا چه فرق

  ميکند ؟

  اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم

  کويرو سراب را خوب ميدانم.¤¤¤

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 16:32  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فكر ميكنم
 كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 12:15  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

      ×××××××××××××××××××××××××××××××××××
آره غزلناز..همون که از ارتفاع بلند مهر غریبانه ترین یادها را گذاشت و رفت..
     ×××××××××××××××××××××××××××××××××××
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:52  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

 تو مهي به شبم
      تو گلي به لبم
               که تو را طلبم
                            بشنو ز وفا
    سخن از دل ما
                   که تويي به خدا
                                 همه تاب و تبم

    يادت مي آيد آن شبهاي رويايي
    بودم غرق آن دو چشمان دريايي
    ماند از آن شبها بر لبها داغ حسرت
    هر شب در خوابت مي بينم که مي آيي

   اگرم شده تا به قيامت
   به اميد وفاي تو باشم
   به خدا ندهم به دو عالم
   نفسي که براي تو باشم

        چه مرا به از اين بود آيا
            که غبار سراي تو باشم
                چه زمان ز لبت شود آيا
                       شنوم که سزاي تو باشم

    يادت مي آيد آن شبهاي رويايي
                        بودم غرق آن دو چشمان دريايي
      ماند از آن شبها بر لبها داغ حسرت
                             هر شب در خوابت مي بينم که مي آيي


                شب من، شب تو، شب مهتاب
                      اثري ز نگاه تو دارد
                تو بمان، تو بدان که وجودم
                           دل و ديده به راه تو دارد

    دل من گله از شب هجران
          به دو چشم سياه تو دارد
                  مگذر دگر از دل زارم
                       که اميد پناه تو دارد

          چشمت مي خواند مرا
                        عاشق مي داند مرا
                ترسم اين عشق نهان
                                   در خون غلتاند مرا

            چشمت مي خواند مرا
                      عاشق مي داند مرا
               ترسم اين عشق نهان
                            در خون غلتاند مرا

                        چشمت مي خواند مرا
                                                   عاشق مي داند مرا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 18:48  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

 

برای رفتن تو از دلم  

             هزارو یکشب میکنم

دستامو بالا میکنم         

       به آسمون دروغ میگم

میگم فراموشم شدی     

       اما بازم یواشکی تو قلب خسته ی خودم

ولی اثر نداره این دعا        

     برای عشق فردامون از خدا خواهش میکنم

تو این شبای بارونی تو رو دوباره پس بده  

  به چشم عاشقت قسم دروغ چرا عاشقتم

یادت میاد با هم بودیم توی شبه ستاره چین

هر دو تامون غرق عشق بودیم

ولی هنوز دوستت دارم اینم خداهم گواه

دوستت دارم تا جون دارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 18:27  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

      

      امروز غريبانه ترين لحظه ها و آشناترين يادها

در خاطر مي نشيند و من در رويا،

در رقص با تو ، با صداي نفسهاي تو،

 نفس تازه مي كنم. آري من، چشم در چشمان تو،

 گويا چشم در چشمان آسمان گشوده ام

و با پيچيدن صداي تو انگار گوشهايم

 زيباترين موسيقي خلقت را مي شنوند.

 دستان من در آرزوي فشردن دستان تو

 در انتظاري كشنده روزگار می گذرانند

 و روح من در عطش معاشقه با حضور تو،

 چونان آسماني آبي، فراخ و بي انتها،

 صبور و استوار تا آمدنت، آرام می ماند و

 سرآخر قلب پر از مهرت وجودم را آنچنان

 مي گدازد كه قلبم را نزد تو،

در دستان تو، تا هميشه، از ارتفاع بلند مهر،

 گرم و تفته حس مي كنم

-------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 17:39  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

"...  موجاي دريا مال تو ساحل تنها مال من با غزل سبز صدات اسم منو صدا بزن شيون شبها مال من خنده ي مهتاب مال تو پيشکش من تنهاييه اين دل بيتاب مال تو من مثل شب تو مثل روز هيچوقت به هم نميرسيم فاصلمون دوره هنوز اگر که دوريم منو تو فاصلمون يک نفسه تنهاييمو ازم بگير بگو که تنهايي بسه حتي اگه قصه ي ما قصه ي مرغ و قفسه نذار کتاب عشقمون به خط آخر برسه..."  

-------------------------------------------------------------------------------

نمی تو نم حرفم رو پس بگیرم...............این آخرین راهه خوشکل عاشقه....

-------------------------------------------------------------------------------

  می رسه روزی که بی من روز ها رو سر کنی 

                        می رسه روزی که مرگ عشق رو باور کنی

      می رسه روزی کهتنها در کنار عکس من

                                                  خاطرات کهنه ام رو مو به مو از بر کنی

******************************************************

غزلناز من با تو حرفها دارم...اگه امکان داره سراغی از من بگیر....منتظرم

 *****************************************************

اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری
تکلیفه عشقمون چیه عاشقی یا مسافری
              اشکامو پاک کنم یا نه
              بگو تو می مونی باهام
              یا اشک و هدیه می کنی
              وقته جدایی به چشمام

 اشکامو پاک کنم یا نه 
 اشکامو پاک کنم یا نه 
 اشکامو پاک کنم یا نه
 اشکامو پاک کنم یا نه

                     جواب اشکام و بده
                           یه جایی دارم تو دلت
                                یا عشق نا قابل من
                                   کهنه شده تو خاطره
      بگو بگو بهم بگو
           پیشم می مونی تو هنوز
               تو رو خدا تنهام نزار
                    تو که دوستم داشتی یه روز

  اشکامو پاک کنم یا نه
  اشکامو پاک کنم یا نه
  اشکامو پاک کنم یا نه
  اشکامو پاک کنم یا نه

 
با غمه عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم
  اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم
  با غمه عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم
  اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم

     اشکامو پاک کنم یا نه 
     ..........................

 
اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری
  تکلیفه عشقمون چیه عاشقی یا مسافری

                              اشکامو پاک کنم یا نه
                             بگو تو می مونی باهام
                         یا اشک و هدیه می کنی
                           وقته جدایی به چشمام

                                      اشکامو پاک کنم یا نه 
                                          ..........................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 18:9  توسط  "خوشکل عاشق "  | 

مطالب قدیمی‌تر