وقتي كه چشمات تنهاي تنها
تو بستر عشق خوابش نميبرد
من با تو بودم
اما نديدي......نديدي......نديدي.......![]()
محال است این که بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش ،بلرزانی، برنجانی محال است
وقتي كه چشمات تنهاي تنها
تو بستر عشق خوابش نميبرد
من با تو بودم
اما نديدي......نديدي......نديدي.......![]()
هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس
كني هنوزم دوستش داري !!!
چقدر سخته ... دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار
غرورش همه ي وجودت له شده !!!
چقدر سخته ... تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي نتوني
بگي !!!
چقدر سخته ... وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي
بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري !!!
و چقدر سخته ... گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني !!!
---------کاش می دونستی که چه سخت بود -----------
که رهاش کني...در قفس رو باز کني و بذاري پرندهُ قشنگت پرواز کنه...
آزاد ,آزاد
بذار اونقدر بره که در انتهاي آسمون ببينيش...
مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و برگشتني باشه (برمي گرده)
اما اگه بر نگشت!
بسپرش دست خدا
بذار اونقدر پرواز کنه تا به اونجايي که مي خواد برسه
به همون جايي که دل کوچيکش شاد باشه و احساس سعادت کنه!!!!!!!!!!
روزها ، ماهها ، سالها میگذرند و من در گذر زمان به دنبال چه میگردم ...
سوالی که کسی به پاسخش نرسید ، پس تلاش بیهوده برای چیست
برای پیدا کردن جوابی که وجود ندارد ، خسته از تکرار بی پایان ...
و روح من در تلاطم در فراز و نشیبی بی پایان ...
ای کاش میدانستم ...
حدیث از مطرب و می گو راز دهر کمتر جو که کس نگشوید و نگشاید به حکمت این معما را
و من رهگذری در جستجوی نور ...
آن نوری که پیش ترها بر من تابید و وجودم را فراگرفت از خود میپرسم در این تاریکی این نور از کجا آمده بود . همه جا تاریک است و نتوان دید ...
اما احساسش میکنم روزنی را که برای نخستین بار آن نور از انجا تابید
بسویش میدوم اما گویی هر لحظه از من دور میگردد
تمام وجودم در اشتیاق رسیدن به نور است ...
آخر تو نمیدانی که این نور چه زیباست ، نمیدانی که با رنگین کمانی از رنگها چه دنیای زیبایی آفریده
روزگاریست که دیگر آن نور را نمیبینم ، دور مانده ام از طلوع ...
و تمام وجودم در تلاطم رسیدن ، اشتیاقی بی حد ، راهیست دراز و پای من لنگان ...
بایست نرو ، لحظه ای درنگ ... من از دیار این شب نیستم ... مرا هم با خود ببر به دیار روشناییها
نمیگویی دلتنگت میشوم ...
و نور همچنان از من دور میشود ، آری شاید من هم به این دیار تاریک تعلق دارم
شاید آن نور رویایی بیش نبوده ، شاید ، شاید ....
اما من که تو را احساس کردم ، و میدانم که مرا خواندی ، پس اینک چرا ...
صبر کن و این ناتوانی را بر من ببخش ، و منتظر بمان تا خود را برسانم به آن روزن
که تمام وجودم شوق رسیدن است ...
دستانم را مشت ميکنم
چشمانم را ميبندم
نفسم را حبس ميکنم
قلبم را درحاله ای از مه ناپدید میکنم
خيالم را سياه
خوابم را پوچ
و عشقم را .......و عشقم را..... چگونه مخفیت کنم چگونه؟؟؟
...۱۲۳۴۵۶۷ خودم را آرام به خواب میزنم
اما چگونه.....؟
بدون چشم - بدون قلب - حتی نفس مرا هم ربوده اند
آخرین کلمات مرگم چه می تواند باشد؟
خدا؟
عشق؟
کیمیا؟
براي رسيدن به تو پا پيش گذاشتم . خودم را قسمت كردم وتو را سهم تمام
روياهايم كردم .
انصاف نبود...
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي خودم را قسمت
ميكنم. پس چرا زودتر از تكه تكه شدنم جوابم نكردي .
براي خداحافظي خيلي دير
بود خيلي دير...
**********************************
شاید هیچوقت حاضر نباشی که این نوشته هارو بخونی …
شاید هیچوقت نخوای که حتی این آدرس رو نگاه کنی ولی من همیشه مینویسم…
نه برای تو…مینویسم تا همه ببینن تو چقدر از من دور شدی…
تا همه بدونن که دلت چقدر سنگ شده…
تا همه بفهمن چقدر و چقدر و چقدر تقدس عشق رو به بازی گرفتی…
شاید گناه من فقط این بود که عاشقت شدم ….
شاید گناه من این بود که هرگز از تو نپرسیدم که
جز عشق توی چشمای معصوم من چي دیدی ….
شاید …
بيخيالش...
داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو رفتم تنها، تنها
و صبوری مرا کوه تحسین می کرد.

پلکهایت را زودتر بستی
تا سرازیر شوم...
-----------------------------
من تکه تکه از دست رفتم ، در روز روز زندگانيم !
------------------------------
هوا تاريك است , ستاره اي در آسمان نيست امشب هيچ عاشقي در آسمان ستاره اي ندارد ...
چقدر سخت است بي ستاره بودن . ستاره ها به راستي كجايند؟
مگر نه اينكه هر دل عاشق ستاره اي دارد ؟ پس چگونه اينقدر مخوف ممكن است ؟
آيا به راستي هيچ عاشقي در دنيا نيستد ؟ يا اينكه آسمان امشب سر ناسازگاري دارد ؟
چه كسي قلب ستاره ها را شكسته ؟ كدام عاشق سنت عاشقي را شكسته ؟
ما با ستاره ها چه كرديم ...
مگر ما آن عاشق ديروز نيستيم ؟ چرا اينگونه شديم ؟
ما كه با يك لبخند تا اوج مي رسيديم و با يك اشك بر زمين مي چكيديم ...
نفس نور را فراموش كرديم ... فريب جلوه را خورديم ...
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی
خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه ...
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم ...