من
آن ستاره اي را مي جويم كه به قطب دوستم رهنمون شود .
نه آنكه سرِ سير و سفرم هست
كه حديث زندگي تلخم را مرورمي كنم
زنجيري گردنم را مي فشرد
بي كه بدانم به كجا پيوسته
و هر لحظه كوتاهتر
و كوتاهتر مي شود .
********************
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چهارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
-------------------------
چقد زندگی کوچیک شده؛ آدما تحقیر شدن
خیابونا دایره بسته و قفس شهر تنگ تر
خودمو قاب گرفتم ...
مـــــــن می خــــــــوام از خـــــــــــودم رهــــــــــــا شم
کجا میشه خودمو پرواز بدم؟؟؟
هوای پاک میخوام
کجــــــــا آسمــــــــــــــان هنوز آبی نیلی یه؟؟؟
بنویس رو تن لحظه ها، خسته شدم از اینجا و آدماش
بنویس رو حاشیه ی دلتنگی هام، دیوونه یی طاقتش طاق شده
-------------------------------
و گر كه خواهي ام خراب كني مرا به غم
و در كشاكش همين عدم
سپاري ام به چشم مردگان زنده ام
مرا چه غم
كه در همين بگير و دار
كه مي سپاري ام به دار
من و نگاه سرد تو
چنين گريز مي زند
و در همين هجاهاي تلخ
به زندگي ستيز مي زند
كه اي برفته از برم
من و همين نگاه آخرين تو
منو همين هزار مرتبه
به لب عتاب و نافرين تو
مرا بمير
مرا بمير
به هفت توي غم فزاي اين كثير
كه اين چنين مرا به قعر مي برد
مرا به دام مي كشد
مرا ز ژرفناي اين همه سياهي و فريب
به زين اسب تازي و سواري و سمند سركش غرور ناشكيب
به رام مي كشد
مرا به دام مي كشد
